پایگاه خبری ، فرهنگی و هنری فرهنگسرای زراوند

امروز    چهارشنبه , 03/خرداد/1391   Wednesday , 23/May/2012  - 

گفت‌وگو با يك جانباز 70 درصد قطع نخاعي مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
سه شنبه ، 20 بهمن 1388 ، 08:34
يك جانباز 70 درصد قطع نخاعي گفت: بايد با حفظ اتحاد ملي از خون شهيدان حمايت و پاسداري کنيم و نگذاريم خون شهيدان زيادي که در دوران پيروزي انقلاب و جنگ تحميلي ريخته شده است، پايمال شود.

امان‌اله دارابي‌فر در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) - منطقه کوير- در زمينه زندگينامه و چگونگي اعزام به جبهه گفت: سال 1346 در شهر جوپار از توابع استان کرمان متولد شدم. پدرم 9 فرزند دارد که بنده حقير سومين فرزند خانواده و دومين پسر هستم.

دوران تحصيلات ابتدايي را در دبستان شهيد فدايي جوپار گذراندم. دوره راهنمايي را در شهر جوپار آغاز کردم و همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي جهت ادامه تحصيل به پابدانا رفتم. آن زمان پدرم در شرکت زغالسنگ منطقه پابدانا مشغول به کار بود. دوره راهنمايي را در مدرسه شهيد استاد مطهري پابدانا گذراندم.

اين ايثارگر خاطرنشان کرد: دوره دبيرستان را در دبيرستان دکتر شريعتي آن منطقه آغاز کردم. سال دوم اقتصاد بودم که جهت آموزش دفاعي به شهرستان زرند اعزام شدم. با تعدادي از همکلاسي‌هاي خود تصميم گرفيتم به جبهه‌هاي حق عليه باطل اعزام شويم.

به دليل کمي سن، از اعزام ما جلوگيري کردند. علاقه شديدي به فوتبال داشتم. در بيشتر مسابقات شهري و استاني شرکت مي‌کردم. دوره دبيرستان را در رشته اقتصاد و اجتماعي در خردادماه سال 1365 به پايان رساندم. در کنکور شرکت کردم و در مرکز تربيت معلم قبول شدم اما علاقه‌اي نداشتم. در تابستان 65 در جايي مشغول به کار شدم تا مهرماه که با چند تن از دوستان تصميم گرفتيم جهت انجام خدمت مقدس سربازي اقدام کنيم.

روز دهم مهرماه سال 1365 از ناحيه انتظامي جوپار دفترچه اعزام به خدمت گرفتم و به حوزه نظام وظيفه ماهان رفتم. پس از تکميل مدارک روز بعد به دفتر اعزام سپاه پاسداران استان کرمان واقع در چهارراه شهيد رجايي (آن زمان) مراجعه کردم به ما گفتند: برويد و هفدهم بياييد.

دوباره گفتند« يک ماه ديگر يعني هجدهم آبان ماه 65 تشريف بياوريد.» صبح هجدهم با خانواده‌ام خداحافظي و به طرف پادگان حرکت کردم. همان روز ما را اعزام کردند. وقتي که به اهواز رسيديم در يک محل نظامي بنام «سپنتا» مستقر شديم. يک هفته آنجا بوديم تا پس از دريافت وسايل تقسيم‌بندي در گروه ادوات واحد خمپاره 60 قرار گرفتم.

براي آموزش خمپاره به محل آموزش واقع در سد دز رفتيم. حدود 15 روز به فراگيري تکنيک‌هاي جنگ به خصوص آموزش خمپاره پرداختيم. پس از اين دوره دوباره به لشکر(اهواز) برگشتيم و بلافاصله به شهر فاو اعزام شديم.

يک ماه در منطقه عملياتي فاو مشغول به خدمت بوديم. وظيفه من خط نگهدار بود. به همراه تعدادي رزمنده ديگر در خط مقدم فاو انجام وظيفه مي‌کرديم. آن روزها فاو در تصرف رزمندگان اسلام بود و نيروهاي بعثي عراق گاه گاهي حملات پراکنده‌اي را انجام مي‌دادند ولي شهر تقريبا خطري را احساس نمي‌کرد. خاطرات زيادي رقم خورد بچه‌ها لحظات بياد ماندني را سپري مي‌کردند.


ماموريت ما تمام شد. دوباره به اهواز برگشتيم. چند روزي استراحت داشتيم. دوباره به خرمشهر اعزام شديم، بهتر است بگويم" شهر ويرانه‌ها" ديگر اثري از شهر نبود، خبري از مغازه، خيابان، مدرسه و ... نبود ويرانه اي که فقط سر و صداي توپ و تانک و... در آن به گوش مي‌رسيد. چند روز در خرمشهر انجام وظيفه کردم از آنجا به خط شلمچه اعزام شديم.


براي اولين بار بود که در خط مقدم جبهه و به صورت مستقيم روبه روي دشمن قرار گرفته بودم. احساس عجيبي داشتم. بعضي از بهترين دوستانم شهيد شده بودند اولين خمپاره را با نام آقا ابوالفضل(ع)شليك کردم مدتي را در خط مقدم شلمچه (سه راهي شهادت) که در نزديکي کانال ماهي بود انجام وظيفه کردم.

بعد از عمليات کربلاي چهار چند عدد ترکش کوچک بدنم را رنج مي‌داد. به اهواز برگشتم. در بيمارستان به صورت سرپايي عمل شدم و مجدداً به خط مقدم برگشتم. تلگرافي به دستم رسيد. پدر و برادرم به جبهه آمده بودند. سعي کردم آنها را ببينم. اما موفق نشدم.

چند روز گذشت تا روز فراموش نشدني يعني روز دوازدهم اسفندماه سال 65 وقتي که مي‌خواستم به پشت خط برگردم سوار ماشين جيپ صحرايي شدم. ساعت 9 صبح بود هوا ابري و مقداري باران هم به صورت پراکنده مي‌باريد چند متر جلوتر آمديم به راننده گفتم بچه کجا هستي؟ گفت: بچه زرند. با هم صحبت مي‌کرديم که به يک ماشين لندکروز که چرخ آن در چاله‌اي گير کرده بود رسيديم. به کمک آنها رفتيم. دو نفر بودند چهار نفري در پشت درب عقب لندکروز قرار گرفتيم و هرچه تلاش کرديم موفق به بيرون آوردن ماشين نشديم. آن لحظه احساس عجيبي به من دست داد و مثل اينکه چيزي به صورت امداد غيبي به من گفت که از درب پشت ماشين برو کنار درب جلو و کمک کن... .

در اين لحظه به آن سه نفر گفتم من فرمان ماشين را مي‌گيرم و کمک مي‌کنم شما هم هل بدهيد تا خودرو را بيرون بياوريم. به آنها گفتم يک يا حسين بگوييد و کمک کنيد در همين لحظه صداي انفجار مهيبي به گوش رسيد و ناگهان به زمين افتادم. تمام بدنم دچار خونريزي شده بود. پاهايم بي‌حس و بي‌حرکت بودند. از سه نفر ديگر درخواست کمک کردم. جوابي نشنيدم وقتي نگاه کردم هر سه نفر آنها به شهادت رسيده بودند.

اعضاي بدن پاک اين سه شهيد به اطراف پراکنده شده بود. جيپ که در دو سه متري لندکروز پارک شده بود آتش گرفته بود. عراقي‌ها فکر مي‌کردند محل حادثه انبار مهمات است آنجا را زير آتش گرفتند کم کم چشمانم کم رمق شده بود. جايي را نمي‌ديدم به خاطر خونريزي شديد داشتم بيهوش مي‌شدم اما فکر مي‌کردم دارم شهيد مي‌شوم. در آن لحظه به درگاه حق تعالي التماس کردم گفتم خدايا اگر قرار است شهيد شوم در شهر خودم باشم و قرار نباشد بدنم خاکستر شود و مفقودالاثر شوم.

ديگر چيزي نفهميدم زماني که چشم باز کردم در بيمارستان ژاندارمري تهران بعد از چهار روز بستري شده بودم از پزشکان سوال کردم مشکل من چيست؟ گفتند چيز مهمي نيست کم کم متوجه شدم همه دارند براي من دعا مي‌کنند. از يکي از پرستاران پرسيدم چرا پاهاي من حرکت ندارند؟ گفت دعا کن به حرکت دربيايند و گرنه تا آخر عمر بايد روي ويلچر زندگي کني. اول کمي ناراحت شدم اما وقتي برادران عزيز خودم را در بيمارستان مي‌ديدم که دچار ضايعه مغزي يا نابينا شده بودند گفتم خدايا راضيم به رضاي تو.


مي گفتم« يارب کمکم کن تا يک دفعه ديگر خانواده‌ام، شهر و ديارم، امامزاده‌اي که در شهر جوپار است را ببينم.» حدود سه ماه در بيمارستان بستري بودم. خيلي برايم سخت گذشت ملاقات نداشتم با اصرار زياد از پزشک معالج تقاضاي انتقال به کرمان را کردم موافقت شد و به کرمان آمدم. مرا با برانکارد به منزل پدرم بردند شب دعاي توسل برگزار شد روز بعد به بخش مجروحان بيمارستان باهنر کرمان منتقل شدم.

حدود دو ماه در بيمارستان بستري بودم و پس از بهبودي نسبي به منزل برگشتم و زندگي با ويلچر را آغاز کردم. در سال 1371 در کنکور سراسري شرکت کردم. در رشته علوم اجتماعي شاخه تعاون دانشگاه پيام نور حائز رتبه شدم. دو سال ادامه تحصيل دادم اما به دليل مشکلات جسمي فراواني که داشتم ترک تحصيل کردم. در سال 1375 ازدواج کردم و ثمره ازدواج ما دختري هشت ساله است كه در کلاس دوم ابتدايي تحصيل مي‌كند.
نظرات (0)Add Comment
نوشتن نظر
 
  كوچكتر | بزرگتر
 

busy